چورس روستای تاریخی و گردشگری
دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش راکنیم آباد

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 11 شهریور 1397

یك شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر میگشت كه به سه  دزد برخورد كردكه قصد دزدی داشتند
شاه عباس وانمود كردكه اوهم دزداست و ازانان خواست كه او راوارددارودسته خودكنند
دزدان گفتندماسه نفرهریك خصلتی داریم كه به وقت ضرورت به كارمیآید
شاه عباس پرسیدچه خصلتی ؟

یكی گفت من ازبوی دیوارخانه میفهمم كه درآن خانه طلاوجواهرهست یانه و به همین علت به كاهدان نمیزنیم . دیگری گفت من هم هر كس را یك بار ببینم بعداً در هرلباسی او را میشناسم
دیگری گفت من هم از هردیواری میتوانم بالا بروم
از شاه عباس پرسیدند تو چه خصوصیتی داری كه بتواند به حال ما مفید باشد ؟
شاه فكری كرد و گفت من اگر ریشم را بجنبانم كسی كه زندانی باشدآزاد میشود
دزدها او را به جمع خودپذیرفتندوپس از سرقت طلاها را در محلی مخفی كردند .
فردای ان شب شاه دستور داد كه ان سه دزد را دستگیر كنند . وقتی دزدها را به دربار آوردند آن دزدی كه با یك بار دیدن همه را باز میشناخت فهمید كه پادشاه رفیق شب گذشته انها است پس
این شعر را خطاب به شاه خواند كه :

ما همه كردیم كار خویش را
ای بزرگ اخر بجنبان ریش را


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ