چورس روستای تاریخی و گردشگری
دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش راکنیم آباد

مرتبه
تاریخ : شنبه 30 بهمن 1395



مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:

«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم».
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»

چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»


پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
به نام خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف،ازصدنماز یک دل پرآشوب بهتراست 


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


 تیم قهرمان صدا و سیمای چایپاره


مجید اصغرنژاد چورسی.جبرائیل شهبازی چورسی. مصطفی هلالی چورسی. مهدی خیری زاده چورسی .غلامرضا طالبی چورسی. مرتضی نژادنجف چورسی .صاحب سعدی .حجت سعدی . تقی عباسپور .
 سرپرست تیم :غلامرضا رستم زاده



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی





با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، مردم روستا هم بدون هیچ تجربهی جنگی با آن روبرو شدند. سالهای طولانی از کشور خود دفاع کردند و با پایان جنگ به روستایشان بازگشتند. آنان بدون توجه به نشان ها و غوغای رسانه ای، فعالیت اجتماعی خویش را از سر گرفتند.
آقای محمد شکوری چورسی متولد ۲۳ مرداد ۱۳۳۴، روستای چورس از توابع شهرستان چایپاره
کارمند شرکت ذوب آهن اصفهان بود که جنگ شروع شد، ماه های آغازین جنگ تا سال ۱۳۶۱ را داوطلبانه به جبهه های کردستان رفت و پس از بازگشت از جبهه، کارمندی دولت را رها کرده و پیشه ی زنبورداری را انتخاب می کند. کارگاه او که طی فصول در شهرهای مختلف جابه جا می شود، سفره ی گسترده ی شش خانواده از جمله سه تن از فرزندان اوست. این کارگاه با ظرفیت ۱۲۰۰ کندو بیش از ۳۵ تُن عسل تولید و روانه ی بازار مصرف می کند.



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
درباره داستان این ضرب‌المثل اینگونه گقته‌اند که شبی خانواده ایلیاتی و عرب‌زبان در بیابان برای ساعاتی اتراق کردند. به هنگام شب مقداری شیر شتر را در کاسه‌ای ریخته بودند و در جایی نهاده بودند که در هنگام مراجعت به آن می‌بینند که کاسه از شیر تهی است و البته به جای آن یک اشرفی گذاشته‌اند. 

از همین رو خانواده ایلیاتی خوشحال می‌شوند، تصمیم می‌گیرند تا یک شب دیگر هم آنجا بمانند و در ازای این کاسه شیر، اشرفی بگیرند. ماجرا از این قرار بود که ماری در آن حوالی زندگی می‌کرد. وقتی که کاسه شیر را دیده به سراغ آن رفته و در ازای آن یک اشرفی گذاشته. 

القصه این اتفاق شب بعد هم رخ می‌دهد و البته بزرگ خانواده وقتی متوجه می‌شود، برای اینکه شب هنگام خانواده از این مار گزندی نبینند، با تبری به او می‌زند. منتهی به جای سر، دم مار را قطع می‌کند و مار فرار می‌کند و شد آنچه نباید می‌شد.

شب هنگام مار بالای سر پسرش آمد و او را کشت.

چند ماهی نگذشت که تمامی اموال و دارایی‌های خود را از دست دادند و بلاهای متعدد بر سرشان می‌آمد.

تا اینکه روزی و پس از گذشت زمانی چند ماهه دوباره به آن بیابان مراجعت کردند و کاسه شیری در مسیر مار گذاشتند تا اشرفی به دست آوردند. اما مار به زبان آمد که برو ای مرد که مرا دیگر با تو و کاسه شیرت کاری نیست که هر زمان این را می‌بینم به یاد دم از دست رفته‌ام می‌افتم. تو هم بهتر است یادی کنی از پسرک بیچاره‌ات که از کف دادی.

این ضرب‌المثل را در مواقعی یه کار می‌برند که فردی به طمع سودی از پی امری رفته باشد، اما سودی که به دست نیاورد هیچ بلکه چیزی را هم از دست می‌دهد و ترجیح می‌دهد دیگر به سراغ آن کار نرود.



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی














ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی






ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی




ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی









ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی





تیوب سواری در ارتفاعات روستای توریستی چورس



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.


دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.

در حال مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.


قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:

ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.

وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:

ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟

آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی كمی پایین تر آمد گفت:

بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

 چه كشكی چه پشمی؟


ما از هول خودمان یك غلطی كردیم

غلط زیادی كه جریمه ندارد.


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 14 بهمن 1395




ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
نتایج روز اول جام فجر دبیرستان شهید نژاد نجف 
فجر ۳  شهدای چورس ۰
تراکتور ۴  جوانان ۲





ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی






ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 12 بهمن 1395

مرحوم حسینقلی شهبازی



مرحوم فرهادنژادغلامعلی.مرحوم کریم کریم نژاد.بابااسدزاده.


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 11 بهمن 1395
این ضرب المثل را امروز در مورد افرادی به کار می برند که تا دیروقت کار می‌کنند و یا تا دیروقت بیرون از خانه می‌مانند.

در اصل این عبارت به معنای انجام کاری در مدت زمان طولانی و دیر وقت است. مثلا می گوییم فلانی تا بوق سگ کار می کند.

و اما ریشه آن:

بازار در ایران نقش مهمی داشته و دارد. بازارهای ایرانی به شکل سنتی دارای چهار مدخل هستند که در دو انتهای دو محور اصلی واقع بوده که با درهای بزرگ چوبی بسته می‌شد.

مراقبت از این بازارها کار سخت و مهمی بود. درست است که هر حجره و مغازه‌ای با استفاده از درهای چوبی بسته می‌شد؛ اما این درها از امنیت بالایی برخوردار نبودند.

از همین رو امنیت اصلی بازار بسته به درهای اصلی و نگهبانان بازار بود. نگهبانان درهای اصلی بازار از اذان مغرب تا اذان صبح در بازار مشغول کشیک دهی بودند.

اما از آنجا که بازار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن غیرممکن بود، نگهبانان، همراه خود سگ هایی درنده هم داشتند. این سگ ها به سگ های بازاری معروف بودند که به غیر از مربی خود هر جنبنده ای را می دیدند، مورد هجوم قرار می دادند.

از همین رو با نزدیک شدن به مغرب، نگهبانان سگ ها را در بازار رها می کردند و در همان هنگام در بوقی که از شاخ قوچ ساخته شده بود، می دمیدند. این کار برای این بود که هر فردی که در بازار بوده، حجره اش را ببندد و بازار را ترک کند.

این بوق چندبار به صدا در می آمد و دیگر حتی مشتری آخر وقت هم حساب کار خودش را می کرد و می دانست که اگر دیروقت برای خرید به بازار برود شاید جان سالم به در نبرد.


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی




ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 7 بهمن 1395
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…
خسرو گفت: کیه؟
: منم، بهمن.
:”تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
:باور کن من خود بهمنم…
: تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.
و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.
حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم
و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.
و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم
و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
گروه نمایش ایشیق بلاقی چورس تقدیم میکند.

 زمان 95/11/7الی95/11/8 در سالن 9 دی قره ضیاءالدین


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ