چورس روستای تاریخی و گردشگری
دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش راکنیم آباد

مرتبه
تاریخ : جمعه 30 مهر 1395



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


آثارباستانی 8هزارساله پیداشده در تپه آناقیزلی روستای چورس باستان


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
اختتامیه فاز اول کاوشگری تپه آناقیزلی روستای چورس تاریخی با حضور مسوولان میراث فرهنگی کشور آقای صدرایی وهیات همراه ومدیر کل استان ورییس پژوهشکده باستانشناسی کشور خانم دکتر چوبک ورییس میراث فرهنگی شهرستان چایپاره دکترشیرزادوفرمانداروبخشداران شهرستان چایپاره وهیات همراه وباحضور گردشگران باستانی کشور ایتالیا به روایت تصاویر


















ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
شبی کریم آقا همه را جمع کرد و گفت که تصمیم گرفته دستی  به سر و روی  سالن ورزشی و تجهیزات آن بکشد و برای این کار لازم است از دره شن و ماسه بیاورد. تمام بچه ها داوطلبانه کیسه ها را برداشتند و شبانه زیر نور ماه به  دره محله ملا کریم رفتیم . کیسه ها چند بار پر شد و در فاصله 500 متری از کول بچه ها در باشگاه  خالی شد و آنها شروع کردند به قاطی کردن ماسه با سیمان و چندین قالب وزنه درست کردند. او خودش تا 100 کیلو را می زد . آنوقت ها وزنه برداری نمی گفتند بلکه هالتر می‌گفتند .

  کریم چندین هنر را در دستان خودش  و یکی را در حنجره خودش جمع کرده بود . او ترانه من علی علی گویم از استاد شهریار را به استادی تمام می خواند آن موقع که ما ضبط که نداشتیم هیچ، نوار هم نداشتیم . چندین ترانه از کارهای ایرج را می خواند و بهتر از ایرج هم می خواند .

  نه تنها کریم آقا ،  بلکه آقا پناه برادر بزرگ  او هم صدای دلنشینی داشت و تمام بچه های آقا پناه صدایشان عالی بود منتهی آن دوران در گوشه و کنار مملکت بودیم و  صاحب نداشتیم  که آنها را تربیت موسیقیایی بکند . قبلا  نیز نوشته ام که اگر قوشما ها و باغلاما های ( یک سوال جواب عرفانی- مذهبی در اطراف سجا یا و خصایص محمد رسول الله و  امامان معصوم  از عاشق های قدیمی که اتفاقا هم بسیار شیوا، نغز و زیبا سروده شده بود و متاسفانه آن موقع بنده  دندان عقلم در نیامده بود و اگر هم در آمده بود متوجه نبودم) با اجرای   آقا پناه را می شنیدید  حساب دست مبارکتان می آمد و همین امر باعث شد که یک روز پیش آقا پناه بروم و این مطالب را جمع کنم حال این قول را می دهم.

    و بالاخره جوانی بود و خامی، او گاها ترانه های مرسوم آن زمان را می خواند اگر قطعه  : "شده ام بت پرست تو" را با اجرای او می شنیدید متوجه می شدید که او چقدر استعداد داشت و  صدای گرمی داشت.

  خلاصه برادران و خواهران من، مشهد کریم به عنوان یک مرشد و اوستا که الگوی صد ها جوان چورسی بود و مغازه اش پاتوق بچه ها شده بود نه روانشناسی خوانده بود و نه پزشکی و نه خیلی های دیگر اما کارهای زیر را انجام داد:

  - سیگار کشی را در کارگاه ورزشی اش قدغن کرده بوذد هیچیک از دانش آموزان او سیگاری و یا افیونی نشدند .

  - اگر یک نفر از آن دوران یادش آمد که در سالن او دو نفر با هم بحث یا دعوا کردند من جایزه می دهم . بچه ها صمیمی بودند و چه احترامی بر قرار بود .

  -  بیشترین  تفریح و  ولخرجی ما در آنجا یک چایی بود که مشهد قدرت مسئول آن بود .

  دوستان خوبم این  مشهد کریم در آن باشگاه با کف خاکی و کوچکش هر چه و هر که را تربیت کرد همه شان استاندارد از کار در آمدند و بغیر از دو سه نفرکه یکی از  بد هایشان حقیر است که نیمه استاندارد از آب در آمدیم و الان در خدمت شما هستیم.

  روزها، شبها ،  ماهها و سالها می گذشتند . یواش یواش خبری در  گوش ها می رسید که آقا دکترافشار به مش کریم گفته بود که امیدی هست که چشمهایت باز شوند . در این سالهایی که مش کریم نا بینا بود چه سختی هایی که نکشید و اتفاقا بعد از مداوا  و باز گشت نور به چشمهایش، از زبان خودش حرفهایی شنیدم که هم شیرین و هم ناراحت کننده هست .

  کریم با دوستان نزدیکش  که تلاش می کردند تا راهی برای مداوای چشم هایش پیدا کنند و از دوستان نزدیکش یکی مرحوم  آقا اصلان بود که او هم عمرش را کرد و رفت و یا نکرده رفت و دیگری آقا یحیی رسولی که از همین جا خدمت با سعادتشان سلام دارم بود یحیی  یار خیلی نزدیک مشهدی کریم بود که الان نباشند و غمخوار و تسلی دهنده اش .

  دوستان اگر راستش را بخواهید بعد از دیدن عکس مشهد کریم این پهلوان چورس، بنده این داستان را به دو بهانه شروع کردم که این دو بهانه با سر گذشت پهلوان سازگار بودند اولی روایتی بود که در همین فضای مجازی در یک ماه گذاشته بودند و روایت این بود که از امیر المومنین (ع) سئوال می شود که :

  : بزرگترین گناه کبیره کدام است؟

  آن حضرت در پاسخ فرمودند: «ناامید شدن از رحمت الهی»

  (میزان الحکمه، جلد۳، صفحه۴۶۲)

  و همین سخن در بنده اثرش را گذاشته بود و تا این که عکس را دیدم  روزگار و سختی های پهلوان به ذهنم رسید و  فکرم را مشغول کرد که آیا مشهد کریم  و دوستانش هم این روایت را شنیده بودند  که این همه امید وار بودند ؟ خیلی جاهها سر زده و رفته بودند به امید این که گشایشی برای گره کور پهلوان  فراهم شود؟


 موضوع بعدی که باز بخشی از همین سئوال اول بنده  است این است که آقا چطور شد که اینها( کریم و دوستانش)به فکر افتادند که مثلا ممکن است که چشم های مشهد کریم پر سو  شده و ببینند ؟ این نوید و خبر خوش را چه کسی به کریم رسانده بود .آیا دل مشهد کریم یعنی این قدر به آن کریم اصلی نزدیک بوده است ؟

 اما می دانستم که  مشهد کریم ، شعر غم مخور حافظ را خوب می دانست و گاهی آن را ترنم می کرد.

 یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

  کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

  گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

 هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

   نمی دانم که چگونه آنها به پیش دکتر افشار می روند  و چه کسی این راه را پیش پای او می نهد اما فکر می کنم  همین صدای  قلب و ندای دورنی او و دوستانش آنها را به مطب دکتر هدایت کرده است.

 سر انجام  روزی که پیش دکتر افشار می روند  بعد از اینکه مرحوم دکتر افشار او را مداوا کرد و نور چشمانش را به باز گردانید من هم با دوستم  مثل بقیه  هوادارانش به نظرم خربزه ای گرفتیم و به منزلش رفتیم و او داستان مراحل مداوا را چنین تعریف می کرد : با یحیی پیش دکتر رفتیم و دکتر داشت مریضانش را ویزیت می کرد تا نوبت من رسید و یک دفعه به همراه من که یحیی بود  گفت که چشمهای ایشان می تواند ببینند . آقا پاهای من کریم ، شروع به لرزش کردند و دکتر چون این وضعیت را دید  اوضاع را خواند و گوشی دستش آمد. گفت داداش تو چرا اینطور شدی این لرزش مرزش ها چیست ؟ آقا من که شما را نمی گویم من این بغل دستی شما را می گویم و بعد ادامه داد شما هم بروید تا هفته بعد. و  شما را دوباره ببینم و اینطوری مرا آماده می  نمود.

 

 داستان دیگری که از سختی های خودش هنگام نابینایی اش  تعریف می کرد از یک گشت  شبانه شان در چورس می گفت که دوستانش برای این که اورا تنها نگذارند شب او را به گردش می برند و در قبرستان چورس یک دفعه می بینند شخصی از اهالی با بیل در دست  از ایشیق بولاغی اب می برده که همراهان کریم از بازیگوشی پیرهن های خود را از زیر شلوار آزاد کرده و مانند روح و مثلا مرده های از قبر بلنذد شده ( ئولی خوتتویوب )  جلو این شخص به ادا و اطوار می پردازند و کریم زود به شهید بزرگوار نعمت می گوید تو منو برسان به زیر درختان چون ممکنه که همه فرار کنید و من را ول کنید و ضربه بیل این شخص نصیب من بشود و واقعیت هم همینطور می شود و حدس کریم واقع می شود.

 

 شخص با جسارت تمام بیل را بلند کرده و این جوانان در حال رقص را تعقیب می کند و می گوید زنده هم باشید پدرتان را در می آورم و مرده هم باشید دوباره  می کشمتان . و این یکی از خاطرات اوستا کریم بود برای حاضرین در منزلش.

 *******************************************************************************************************

 اما مطلب اخر از پرده های آخر زندگی مرحوم

  ایشان بعد از بازگشت  به وضعیت عادی  با غیرت تمام ماشینی خرید که این هم شنیدنی است خصوصا ماجرا هایش با پلیس های خوب راه که  براو سخت نمی گرفتند  دنبال روزی حلال راه افتاد و چندین سال مردم را به مقصد می رسانید ولی بیایید انتقادی از خودمان و  جامعه مان بکنیم که در این زمان از او حمایتی به عمل نیامد و او در زندگی جدید هر چند که باز امید وار بود به سختی ها افتاد .

  روح این مرد شریف و پهلوان چورس قرین رحمت الهی باشد و برای بستگان و فرزندانش موفقیت ارزو می کنم از پسر ایشان تقاضا دارم که با این جانب تماس بگیرد . والسلام .

   اگر دیگر دوستان هم خاطره ای دارند در خدمتشان هستیم

   توضیحات:

  1- گلستان سعدی که می گوید  تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در
به قلم استاد سلطانبیگی


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : جمعه 23 مهر 1395



در چورس دو نفر قدرت بدنی زیادی داشتند که به تقدیر هر دو هم به دنیای دیگر کوچ  کرده اند   :

 یکی مرحوم مشهدی عابدین که در کشتی خیلی قدرتمند بود و دیگری مرحوم مشهد کریم قهرمان داستان ما که وزنه بردار خوبی بود که با توجه به محدودیت ها، محرومیت ها  و نبود زمینه ها، این دو نفر نتوانستند شایستگی خود را نشان بدهند .

 آقا کریم تازه از خدمت  سربازی برگشته بود . هیکلی درشت و پهلوانانه داشت یک سیلی از دستش می خوردی که الان نخوری، حساب دستت می آمد، ولی خیلی هم نترسیم منظورم توصیف قدرت بدنی  اش بود.  قلبی مهربان و لحنی مودبانه داشت. در حرف زدن طوری پیش می رفت که مخاطب را مجذوب می کرد اگر باور ندارید یک بار دیگرعکس با صفایش را ببینید.

   درست است که با امثال من ایاق نبود ولی او آنقدر سیاست داشت که جوانها  و نوجوانها را دور خود جمع کند . در نبش خانه خودشان مغازه ای دو سه دهنه  کوچکی داشتند که با برادر بزرگش و یا خانوادگی، از ترکه های در ختچه های یورگون و گیویر ( که از ارس آورده می شد) کندوی  سبد ی می بافتند  یکی از این دهنه ها اتاق کار و دفتر مشهد کریم بود که به تدریج  لوازم وزنه برداری را  در آن جمع و جور کرده بود.

  درست است که  پول آنچنانی نداشت که لوازم  و وزنه های درست حسابی بخرد اما آنقدر همت داشت که دست بکار شود و برای این  دهلیز ورزشی اش ( ببخشید سالن ورزشی اش ) رونقی ببخشد .

ما جوانها و نیمه جوانها  که پایمان به این سالن  او باز شده بود  سخت فعالیت می کردیم عصر و گاها شبها وزنه می زدیم اگر باورتان نمی شود که ما وزنه بردار بودیم؟  از خودم بپرسید  چون از شاهدان این مطلب ، دو تا از غلامرضا ها ( رضا رنجبری و رضا سلطان بیگی) مرحوم شده اند و نیز مرحوم  اصلان پروانه نیز به دیار باقی شتافته اند . نه یادم آمد از کسانیکه شاهد ماجرا هستند و نعمت حضورشان را  بحمد داریم به پرسید، مثلا آقایان بهروز صمدی  - میر محسن حسینی –میر اسماعیل حسینی _ میر حسین موسوی –یحیی رسولی - سعید پور حنیفه - میر مصطفی حسینی و آقای قدرت  دوست صمیمی آنها - رضا علیپور - خلاصه در این تمرینات من توانستم 36 کیلو را بالای سر ببرم بعد از آن دیگرچون تلمیذ ( شاگرد و دانش آموز) بی ارادت بودیم (1) رکوردم بالا نرفت و به بهانه درس،  بنده  و دیگر دوستان جهت ادامه تحصیل به خوی رفتیم  و کار ورزشی مان نیمه تمام ماند و معلوم نشد که بنده چندین مدال بر سینه ام آویزان می کردم چه کارها که نمی کردم.


گفتیم که کریم تازه از خدمت  سربازی برگشته بود .او در خدمت بینایی اش را از دست داده بود و البته بعد از تلاشهای زیاد و عریضه های ملوکانه ای  چندرغازی حقوق برایش بریده بودند .

درست است که از دست دادن نور در چشم خیلی مشکل است و انسان را تقریبا زمین گیر می کند اما این موضوع در مورد مشهد کریم موضوعیت نداشت و این اتفاق ناگوار نتوانسته بود  او را خانه نشین بماند. او با غیرتی که داشت و بازوان نیرومندی که داشت به مزارع می رفت  یعنی به مزارع می بردندش و در به حرکت دادن  دستگاه  پاک کننده ی گندم و آفتابگردان تلاش می کرد .  بنا به برنامه اعلام شده  ابوی، هر روز صبح به دنبالش می رفتم و سوار اسبش می کردیم  و من نیز در ترکش می نشستم و به چایلاق که گندم زار بود و گندمی بسیار داشت و کاهی خیلی زیاد تر به شکلی که بلندی ساقه به نزدیم یک و نیم متر می رسید حال می توانید حدس بزنید که چقدر انرژی لازم بود تا این گندم و کاه را از هم جدا کند .

 انروزها خرمن کوب که نسبت به ماشین کاه جدا کن وسیله راحتتری بود هنوز به بازار نیامده بود .بخت من و برادرانم در سنین پایین بلند شده بود آنقدر ورزیده شده بودیم که ما سه نفر و یکی هم مشهد کریم برای گندم پاک کنی کافی بود یم .برادرم بزرگم با شانه (لمپر) مخلوط کاه و گندم را در دهانه  قیفی شکل ماشین می ریخت که کاری سخت بود و دود یا گرد و غبار کاه آدم را خفه می کرد من و برادر وسطی که از من بزرگتر و قوی تر هم بود دو نفرمان یک نفر به حساب می آمدیم و یک نفر هم مشهد کریم بود در حالیکه دیگر کشاورزان سه نفره این دسته و پره های بادی آن را می چرخاندند هر چند دسته بادی ما سبکتر بود در هر حال مشهد کریم درست 5 دقیقه دسته سنگین ماشین را بدون آنکه نفسی تازه کند می چرخانیدو این برای من و آقا نصرت غنیمتی بود.کارگرها در وقت مثلا ساعت 6 غروب کار را تعطیل می کردند اما مشهد کریم برایش مهم نبود و تلاشهای مضاعفی می کرد  با پدرم برادر شده بود و با ما عمو و برادر زاده شده بودیم .

 حال سختی ها و کارهای شاق کشاورزی را ول کنیم و تفریحات صحرا و نیز گندم پاک کنی را هم عرض کنم . شما فکر نکنید که ما و کسانی که کار می کردند و مثلا علف پاک کنی و یا کردوار کشی یعنی درست کردن جوی برای کاشتن توتون و یا کار های سخت دیگر مردم را بی ذوق و خسته می کرد نه با همین سختی ها صحبت ها ی قدیمی حماسی های سیدی و پری و اصلی و کرم - شاه اسماعیل - کوراوغلو  - تاپاجا ها و ترانه خوانی ها به موازات کار ادامه داشت و چه مداحی هایی می شد که در قالب پرسش و پاسخ بود و روح عارفانه داشت،  منتهی نه امکانات نوشتن بود (نا سلامتی کار می کردیم و نان در می آوردیم هر چند دقیقه نهیب علی بجنب - نصرت عقب ماندی - تکان بخورید مگر امان می داد ).

 بزرگترین عامل پیوند ما به مشهد کریم صدایش بود آقا ما دوشاب آورده بودیم عسل در آمده بود. آخر نمی دانستیم که چه اعجوبه ای بود. بدون اغراق او شجریان آن زمان چورس بود. کار و بار که تمام شد  و موقع گپ های روستا و فراغت ها شروع شد 

  قبل از هر کاری کریم آقا در آن محل، سیگار را قدغن کرد و دلیلش این بود که سیگار با ورزش نمی سازد و کارهایی کرد که سالن ورزشی کوچک او  در نزد مردم مخصوصا پدر و مادر ها  یک مکان مناسب تشخیص داده شد و نشان به این نشانی که ابوی حقیر با آن همه سخت گیری که حتی به  کوچه رفتن ما هم اعتراض داشت بنده را از رفتن به این باشگاه منع نکرد. 

پایان بخش اول



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 22 مهر 1395
دبستان آزادی سال 78
از راست:
یوسف غیورزاده,علی غیورزاده,مجید رسولی,رقیه غیورزاده,حکیمه احمدپور,حسین رسولی وحسن رسولی,شهرام وشهید بهمن و عزت الله احمدپور و رشید رسولی



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 21 مهر 1395


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 21 مهر 1395


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 21 مهر 1395













ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
























ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 20 مهر 1395


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 20 مهر 1395

















ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : شنبه 17 مهر 1395

















ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی




برچسب ها: mohrram95، هیات زنجیرزنان چورس تاریخی، جوانان چورس، هیات ویژه،
ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
...فضل الله المجاهدین باموالهم وانفسهم علی القاعدین درجة وکلا وعد الله الحسنی وفضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما  95 نساء
فرمانده محترم پاسگاه دهکده توریستی چورس
       جناب سروان آقای امین حاج حسینلو
                وپرسنل گرامی

شوکت، حشمت، عظمت و قدرت کشور ایران منبعث از تلاش های سترگ دلاورمردی های بزرگ مردانی است که خالصانه و مخلصانه ازامنیت نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران حراست و محافظت می نمایند.
از اینکه با اراده ی آهنین و بر اساس دین داری و اخلاق مداری، در جهت اقتدار و بالندگی ایران اسلامی با حماسه آفرینی و سلحشوری مدافع راستین نظام ولایی جمهوری اسلامی همت گمارده اید،  به پاس این مجاهدت خستگی ناپذیر ،تقدیر وتشکر ناچیز ما روپذیرا باشید.
از ایزد منان موفقیت های روز افزون در راستای اعتلای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران تحت زعامت فرماندهی معظم کل قوا حضرت اما خامنه ای مد ظله العالی را خواستاریم.
وبلاگ چورس روستای تاریخی وگردشگری


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ