چورس روستای تاریخی و گردشگری
دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش راکنیم آباد

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395

ائل قوهوم قارداشی یاداسالار لار
چیلله گئجه سینده چیلله گونونده
رسمدیر اول ده قارپیز آلار لار
چیلله گئجه سینده چیلله گونونده



قور بانام آتامین قابار الینه
چیلله لیک آلیبدیر قیزا گلینه
اولده باش وورار یوخسول ائلینه
چیلله گئجه سینده چیلله گونونده



سالارلار کورسونون اوسته سورفانی
اوستونه قویارلار اول قورانی


سونرا کیشمیش جویز قارپیز حالوانی
چیلله گئجه سینده چیلله گونونده


آغ ساققال بابا میز کسر قارپیزی
دیلیم_دیلیم پایلار شاد ائیلر بیزی
شنلیک دونون گئیه ر ائل سؤزون دوزو
چیلله گئجه سینده چیلله گونونده


شادلیق سئویندیرر ائلی ائلاتی
دولار سئوینج ایله عؤمرون حیاتی
بابام ناغیل دئیه ر آنام بایاتی
چیله گئجه سینده چیلله گونونده



جوانمرد ائلیمین باغی سولماسین
ایمانی گؤلگه سیز یارسیز اولماسین
هئچ کیمین گؤزلری یولدا قالماسین
چیلله گئجه سینده چیلله گونونده





ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395


از راست مرحومین : حاج محمد حسین عباسلوجمشیدطاهری مشهدی اشرف رنجبری .حاج جلیل طاهری.اقبال سلطانی .میر علی حسینی.اژدر اصغری .حاج اسد اسدی.سعید حسن پور.حاج بهرام احمدزاده.




دوران خدمت سربازی در جنگ جهانی دوم
نشسته از راست مرحوم حاج جلیل طاهری چورسی و سایر همرزمان آن مرحوم مشهدی دولت اصغرزاده.مختار قاضی زاده.نوروزعلی مهدی نژاد و...



مرحوم (شاه )یونس یوسفی




ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : شنبه 27 آذر 1395
مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . 
پسر گفت : شترت یک چشمش کور بود؟ 
مرد گفت: بله . 
پسر پرسید : آیا یک طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله ،حالا بگو شتر کجاست ؟ 
‌پسر گفت من شتری ندیدم . 
مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد . 
قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟ 
پسرک گفت : در راه ، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه‌های یک طرف را خورده بود . فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود . 
بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگر پشه بیشتر است. و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است . 
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت : درست است که تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد .  
پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !! 
این مثل هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود . 
آسودگی در کم گفتن است! چکار داری که دیگران چه میکنند ، شترندیدی ندیدی و خلاص...!


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : جمعه 26 آذر 1395

سردار شهید حنیف درستی وسردار جبراییل عارف نیا چورسی




شهید محمدخیری زاده/میرفتاح موسوی/حسن زینال زاده





شهید حسین ظاهری



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395





ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395
آیا می‌دانستید که تقریبا همه ی فارسی زبانان، حتی بزرگانی از ادب فارسی، اصطلاح " گرگ بالان دیده "
را که کنایه از افراد آزموده ، سرد و گرم چشیده
و دنیا دیده است،به غلط " گرگ باران دیده"
می‌گویند و می نویسند ؟!

 به کار بردن واژه ی باران در این اصطلاح اساسا نادرست است، زیرا همه‌ی گرگ ها  باران دیده هستند
و اتفاقا در روزهای زمستانی و بارانی  
بیشتر از لانه خارج می شوند و به شکار
می پردازند و اگر باران دیدن علت با تجربه شدن گرگ باشد، این شامل تقریبا همه ی حیوانات است
نه فقط گرگ ها.


 شکل درست این اصطلاح" گرگ بالان" دیده است
و معنی "بالان"، دام و تله مخصوص گرگ است
و گرگی که چند بار از دشواری و خطر بالان
نجات یافته باشد پختگی و آزمودگی لازم را در شکار پیدا کرده است.


افراد آزموده و سرد و گرم چشیده نیز آنانی هستند که با اندیشه های عاقلانه ازهمه ی دشواری ها و بلاها رهایی یافته و راه و رسم زندگی را فرا گرفته اند.
 عامه ی مردم چون معنی واژه‌ی "بالان" را نمی دانستند آن را به باران
و بدین ترتیب اصطلاح را به " گرگ باران دیده "
تبدیل کرده اند.




ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1395
انا لله و انا الیه راجعون
هر از گاه در گذر زمان‌ در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکون آغازی بی پایان را می سراید.
خانواده های محترم شکورنژاد وپورمصطفی بویژه آقایان تایرودی وعلی شکورنژاد
 اندوه بی پایان ما از این واقعه دردناک قابل وصف نیست. 
وبلاگ چورس روستای تاریخی درگذشت مرحومه مغفوره بانو بستی پورمصطفی را تسلیت عرض نموده وبرایشان از درگاه خداوند متعال مغفرت و برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل مسالت می نماید.
          


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1395
انا لله و انا الیه راجعون
هر از گاه در گذر زمان‌ در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکون آغازی بی پایان را می سراید.
خانواده های محترم اسماعیل نژادوعباسلویی بویژه آقایان جناب سرهنگ علیرضا وسعید اسماعیل نژاد
 اندوه بی پایان ما از این واقعه دردناک قابل وصف نیست. 
وبلاگ چورس روستای تاریخی درگذشت مرحوم مغفور روح الله اسماعیل نژاد را تسلیت عرض نموده وبرایشان از درگاه خداوند متعال مغفرت و برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل مسالت می نماید.
          


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 21 آذر 1395

شب بود و او با دوستش روی پله جلوی ساختمان نشسته بودند.

به دختری که در آن تاریکی از سر کوچه می آمد اشاره کرد.

بلند شدند و به سمت او رفتند. هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند.

که گفت: «برگردیم؛ خواهرمه!»



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : شنبه 20 آذر 1395
علی اكبر در كنار هلیكوپتر جنگیاش ایستاده بود و خبرنگاران هر كدام به نوبت از او سؤال مىكردند. خبرنگارى از كشور یمن آمده بود، پرسید: شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟
شهید خندید و گفت : ما براى خاك نمىجنگیم ، ما براى اسلام مىجنگیم تا هر وقت اسلام در خطر باشد.

این را كه گفت به راه افتاد، خبرنگاران حیران ایستادند.

شهید آستین هایش را بالا زد، چند نفر به زبان هاى مختلف پرسیدند: كجا؟ علی اكبر گفت : نماز! دارند اذان مىگویند..




ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


گواهی نامه ششم‌ابتدایی
حاج امامعلی مصطفی زاده
درسال ۱۳۲۷



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1395


از راست آقایان:یحیی مظاهری-
علی مظاهری-مرحوم اسفندیار دهقانی-علی علیپور



مرحوم محمد باقر جبارزاده
جهت شادی روح اموات بی وارث
فاتحه مع الصلواه




از راست یوسف مختاری-علی غیورزاده-داماد روح الله نظری
-........اسماعیل مهدی پور
نشسته یوسف غیورزاده





ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1395






ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1395

اسماعیل مهدی پور/روح الله نظری




از سمت راست:محرم بشیری حاجیلاری/غلام زینال زاده/حیدر ولیزاده/احمد پروانه/علی رضا پور صادق


از سمت راست:عزیز حیدری /بهمن جلال زاده/یحیی رسولی /محمد رضا تیمور زاده/حیدر ولیزاده/رشید رسولی



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1395
من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق

وبلاگ چورس روستای تاریخی وگردشگری،با نهایت احترام ودر کمال تواضع و ارادت و با عرض سپاس، بدین وسیله مراتب قدردانی و تشکر را از برادران قدرت اسماعیل زاده واحد خیری زاده که در برف روبی داخل روستا سنگ تمام گذاشته بودنداعلام می نماید.
حتم می دانیم که این همه لطف و مهربانی را که در حق اهالی چورس انجام میدهیددر پیشگاه احدیت بی نتیجه نخواهدماند.
واز خداوند متعال برای شما عزیزان توفیق روزافزون مسالت می نماییم.



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1395

سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.

غلامی فهمیده وزیرک داشت.

وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.

اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟

غلام گفت؛ هرسه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم وسومی را فردا…!

اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش رامیخورد.

اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.

اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر به دو سوال جواب داد ، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟

وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را او داد.

گفت پس لباس وزارت را دربیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

(بار خدایا توئی که فرمانفرمائی،هرآنکس را که خواهی فرمانروائی بخشی و از هر که خواهی فرمانروائی را بازستانی)



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها  افراد زیادی اونجا نبودن، 3 نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود.
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...
بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده، خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه.
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم.
دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده.
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار.
من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین.
ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت.
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 16 آذر 1395

دکتر شیرزاد رییس میراث فرهنگی شهرستان چایپاره در جلسه تشکیل انجمن میراث فرهنگی , خاطر نشان کردند به دلیل وجود جاذبه های تاریخی و طبیعی مختلف در روستای چورس و به منظور ایجاد بسترهای لازم جهت حفاظت و نگهداری از این آثار، انجمن میراث فرهنگی در روستای هدف گردشگری چورس تشکیل شد
از آنجاییکه که کاوش های باستان شناسی در این روستا از ابتدای مهرماه سال جاری آغاز شده و طی سال های آینده ادامه خواهد یافت.
از طرف دیگر مرمت آثار تاریخی روستا طی سال جاری و سال آینده ادامه خواهدیافت، انجمن میراث فرهنگی در روستای چورس می تواند از نظر فکری و عملی کمک شایان توجهی به میراث فرهنگی در جهت اجرای بهتر پروژه ها نماید.


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
مرتبه
تاریخ : شنبه 13 آذر 1395




از راست:قربان نظری ۰رحیم مهدی نژاد۰علی غیورزاده۰روح اله نظری



ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی


ارسال توسط یوسف غیورزاده چورسی
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ